X
تبلیغات
رایتل

نیمکت

هر چی دلم بخواد مینویسم...

ماهی سپید من



سلام ای ماهی مهربانم مدتی است به دریا زده ای و مرا چشم انتظار در ساحل

تنهایی ها گذاشته ای و رفته ای...

ماهی عزیزم دلم به اندازه آبی های دریا برایت تنگ شده تو گفته بودی که

برای جستجوی مروارید به دریا می روی تا آن را به قلب کوچکم هدیه کنی

اما مدتی است خبری از تونیست... خبری از ماهی سپیدم نیست، از وقتی

که رفتی هر روز غروب لب ساحل سراغ تورا از موجهایی که به ساحل می آمدند

می گرفتم ولی زمان آنقدر برای آنها اندک شده بود که زودتر از اینکه بخواهند چیزی

بگویند در ساحل می مردند. سراغ تو را از صدفهایی که همراه موج به ساحل می آمدند

می گرفتم ولی زمان برای انها هم آنقدر اندک شده بود که قبل از اینکه چیزی بگویند

زیر ماسه ها مدفون می شدند.

نمی دانم چرا وقتی صدفها می میرند صلیبی روی آنها نمی گذارند تا رهگذرانی

که از آنجا می گذرند بدانند صدف سپیدی در آنجا خفته است.

ماهی سپید من سراغ تو را از طلوع خورشید می گرفتم اما زمان هم برای

او آنقدر اندک شده بود که خیلی زود به وسط آسمان می رسید و دیگر صدایم به

او نمی رسید.

هنگام غروب سراغت را از غروب خورشید می گرفتم اما زمان برای او هم آنقدر

اندک شده بود که در آبی ها فرو می رفت.

سراغ تو را از ستاره ی شب می گرفتم ولی او چیزی نمی گفت و فقط برای

قلب کوچکم چشمک میزد.

منتظر ماندم که در شب یلدا قرص ماه کامل شد از او بپرسم ولی آن شب

هم ماه نیمه سر از پشت سیاهای های شب بیرون آمد.

همه آنها موج و صدف قبل از اینکه بمیرند چیزی برای گفتن داشتند طلوع و

غروب خورشید، چشمک ستاره شب، نیمه بودن ماه در شب یلدا، همه ی

اینها نشانه ای بود...

ماهی سپیدم

هنگامی این انتظار به پایان رسید که پولک تنت را دیدم که روی آب شناور

است و زیر نور زرد رنگ طلایی خورشید برق میزند.

حالا فهمیدم که چرا موج و صدف عجله برای مردن داشتن، طلوع و غروب

خورشید چرا آنقدر اندک بود و راز چشمک زدن ستاره شب و نصفه بودن ماه در

شب یلدا همه و همه برای این بود که نمی توانستند به من بگویند ماهی سپید

تو دیگر نمی آید انتظار بیهوده مکش.../س/ل

[ پنج‌شنبه 27 تیر 1392 ] [ 15:22 ] [ سحر ] [ 1 نظر> ]